الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

62

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

( 1 ) سؤال كردم : پس چه كسى اين حديث را براى تو بازگو كرده است ؟ گفت : عاصم و سهل بن حنيف . گفتم : ثبات قدم على در آن موقعيت باعث تعجّب است ! گفت : اگر از آن تعجب مىكنى ، بايد بدانى كه ملائكه هم تعجّب كردند . آيا نشنيدى كه جبرئيل در آن روز در حالى كه به سوى آسمان عروج مىكرد گفت : لا سيف الّا ذو الفقار و لا فتى الّا على ! شمشيرى به جز شمشير ذو الفقار و جوانمردى جز على نيست ! سؤال كردم : از كجا معلوم كه جبرئيل آن را گفته باشد ؟ گفت : مردم شنيدند كه اين صيحه در آسمان طنين‌انداز است و وقتى كه از نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله در اين مورد پرسيدند ، فرمود : اين صداى جبرئيل است . « 1 » ( 2 ) سپس عكرمه غلام ابن عباس روايت مىكند كه از على عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود : وقتى در روز احد مردم از اطراف رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله پراكنده شدند ، به چنان بىتابى و اضطرابى دچار شدم كه تا كنون بدان مبتلا نشده‌ام و اختيار خويش را از دست دادم ؛ و آن هنگامى بود كه جلوى آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله ايستاده بودم و مشركان را دور مىكردم كه ناگهان وقتى كه به پشت سرم نگاه كردم ، او را نديدم ! پيش خودم گفتم : رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كه فرار نمىكند و او را در ميان كشته‌ها هم نديدم ؛ لذا گمان كردم كه به آسمان عروج كرده است . پس غلاف شمشيرم را شكستم و پيش خودم گفتم : آن قدر مىجنگم تا كشته شوم ! به مشركين حمله كردم و آنها از جلويم فرار كردند كه ناگهان به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله برخوردم كه بر زمين افتاده بود . به رويش خم شدم و متوجه گرديدم كه زنده است ؛ ولى بيهوش شده است . ( 3 ) بالاى سرش ايستاده بودم كه به من نگاه كرد و فرمود : مردم چه كردند ، اى على ؟ گفتم : اى رسول اللّه ، آنها كافر شدند و از مقابل دشمن فرار نموده و تو را تسليم كردند ! در اين حال نگاه آن حضرت به مهاجمينى افتاد كه به سويش مىآمد و فرمود : اى على ، اين مهاجم‌ها را از من دور كن . من با شمشيرم از چپ و راست به آنها حمله كردم به طورى كه مجبور به فرار شدند . سپس فرمود : اى على ! ، آيا مدح خود را در آسمان نمىشنوى ؟ فرشته‌اى به نام رضوان مىگويد : « لا سيف الّا ذو الفقار و لا فتى الّا عليّ » ! شمشيرى جز شمشير ذو الفقار و جوانمردى جز على نيست ! من از خوش‌حالى گريه كردم و خدا را سپاس فراوان گفتم كه چنين نعمتى به من ارزانى داشته است . « 2 » ( 4 ) سپس با سندى از امام صادق عليه السّلام نقل مىكند كه وقتى در روز احد از اطراف رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله پراكنده شدند و امير المؤمنين ثابت قدم ماند ، نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله به وى فرمود : چرا تو به همراه قوم فرار نمىكنى ؟ امير المؤمنين عليه السّلام فرمود : بروم و تو را تنها بگذارم اى رسول خدا ؟ ! به خدا قسم كه از تو جدا نمىشوم تا اين كه به شهادت برسم يا خداوند وعدهء پيروزى كه به تو داده انجام دهد !

--> ( 1 ) . ارشاد ، ج 1 ، ص 83 - 85 . ( 2 ) . همان ، ص 86 - 87 .